- نویسنده : سمانه سادات فقیه
- 16 تیر 1405
- کد خبر 25487
- 5 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
سایز متن /
قم گویا_سمانه سادات فقیه سبزواری : هنوز آفتاب پانزدهم تیرماه کاملاً غروب نکرده بود که به بلوار پیامبر اعظم رسیدم.گرمای تیر از کف آسفالت بالا میزد و روی صورت مینشست. از دور، گنبد فیروزهای جمکران پیدا بود و هرچه به مسجد نزدیکتر میشدم، جمعیت فشردهتر میشد.
خانوادهها کنار جدولها جا گرفته بودند؛ بعضی زیرانداز پهن کرده بودند، بعضی بطری آب و خوراکی میان بچهها تقسیم میکردند و عدهای، خسته از راه، همانجا نشسته بودند و به انتهای بلوار نگاه میکردند.
من برای تهیه گزارش آمده بودم.
سالها بود که در چنین موقعیتهایی اولین کارم پیدا کردن جزئیات بود؛ آن چیزی که خبر را از مجموعهای از عددها و جملههای رسمی جدا میکند. گوشی را در دستم گرفتم، چند تصویر ثبت کردم و میان جمعیت راه افتادم.
در ذهنم، گزارش از همان لحظه شروع شده بود.جمعیت چند نفر است؟ از کدام شهرها آمدهاند؟ مراسم چه ساعتی آغاز میشود؟ چه کسی قرار است نماز بخواند؟ مسیر تشییع کجاست؟
سؤالها یکی پس از دیگری در ذهنم مرتب میشدند.اما هنوز نمیدانستم تا صبح، مهمترین چیزهایی که با خودم خواهم برد، جواب هیچکدام از این سؤالها نیست.
هوا رو به تاریکی میرفت. پرچمهای سیاه و سرخ در امتداد بلوار زیر نور چراغها تکان میخوردند. از موکبها صدای نوحه میآمد و بوی اسپند با بخار چای و نان گرم درهم میآمیخت.
کودکی روی شانه پدرش خوابیده بود. پدر اما حتی یک لحظه نگاهش را از مسیر برنمیداشت.چند قدم جلوتر پیرزنی روی زمین نشسته بود. تسبیحی در دست داشت و دانههایش را آرام یکییکی میگرداند. گاهی سر بلند میکرد، به جمعیت نگاه میکرد و دوباره چشم به تسبیح میدوخت.
کنارش ایستادم.
گفتم:
ـ مادر، از قم هستید؟
سر بلند کرد.
ـ نه. تنکابن.
فاصله را در ذهنم حساب کردم. راه کمی نبود.
پرسیدم:
ـ از تنکابن تا اینجا آمدهاید؟
گفت:
ـ بله.
منتظر ماندم شاید خودش ادامه بدهد. چیزی نگفت.
پرسیدم:
ـ چرا این همه راه؟
تسبیح میان انگشتهایش ایستاد.
نگاهی به من کرد؛ نه طولانی، نه نمایشی. همانطور ساده گفت:
ـ آمدهام آخرین سلامم را بدهم.
بعد سرش را پایین انداخت و تسبیح دوباره حرکت کرد.
معمولاً وقتی مصاحبه میکنم، بعد از چنین جملهای سؤال بعدی را آماده دارم. خبرنگار یاد میگیرد از سکوت نترسد و مصاحبه را رها نکند.
اما آن لحظه چیزی نپرسیدم.
«آخرین سلام.»
عبارت را در گوشی نوشتم و از کنارش بلند شدم.
شب که کامل نشست، جمعیت بیشتر شد. درهای مسجد را برای کنترل ازدحام بستند و عدهای پشت میلهها ماندند. زنها دستهایشان را به در گرفته بودند، مردها از لابهلای جمعیت راهی برای نزدیکشدن پیدا میکردند و خادمان از مردم میخواستند عقبتر بایستند.
کسی دعوا نمیکرد.
بیشتر مردم فقط میخواستند نزدیکتر باشند.
در یکی از موکبها، جوانی استکان چای به دستم داد. بخار چای به صورتم خورد. چند ساعتی از آمدنم گذشته بود و تازه فهمیدم از عصر چیزی نخوردهام.
کنار جدول ایستادم.مردم همچنان میآمدند.
یکی از بوشهر، یکی از لرستان، یکی از شمال. هرکس داستانی داشت و من سعی میکردم گوشهای از آن را ثبت کنم.
اما هر بار که گوشی را باز میکردم، چشمم به همان سه کلمه میافتاد:
«آخرین سلامم را…»
ساعت از نیمهشب گذشت.کودکها دیگر خوابیده بودند. بعضی مردها کنار جدولها نشسته بودند. زنها بچههایشان را روی پا گذاشته بودند. چند نوجوان زیر سایه موکبی دراز کشیده بودند.خستگی آرامآرام روی جمعیت افتاده بود.
اما هیچکس نمیرفت.
ساعت از دو بامداد گذشته بود که ناگهان کسی گفت:
ـ رسیدند.
اول فکر کردم شایعهای است که میان جمعیت افتاده.
چند ثانیه بعد صدای دیگری آمد:
ـ رسیدند… رسیدند…
کلمه دهانبهدهان چرخید.
مردی که کنارم نشسته بود از جا بلند شد. زنی چادرش را مرتب کرد. نوجوانهایی که تا لحظهای قبل خوابآلود بودند، خودشان را به لبه مسیر رساندند.
صلوات از نقطهای نامعلوم شروع شد و مثل موج جلو آمد.
یکباره همه ایستاده بودند.هیچکس دیگر خسته نبود.نور خودروها از دور پیدا شد.
گوشی را بالا آوردم تا تصویر بگیرم، اما چند ثانیه بعد پایینش آوردم.
نمیدانم چرا.
شاید چون حس کردم صفحه کوچک گوشی میان من و چیزی که مقابل چشمم اتفاق میافتاد فاصله میاندازد.
کاروان نزدیکتر شد.
صدای گریه و صلوات و تکبیر درهم پیچید.
کنار میدان آلیاسین، زن جوانی را دیدم که تا چند لحظه قبل کنار خانوادهاش نشسته بود. ناگهان از جا پرید و به سمت مسیر دوید.کفشهایش جا ماند.پابرهنه پشت سر خودرو دوید.چند قدم.بعد چند قدم دیگر.دستش را دراز کرده بود، انگار اگر کمی تندتر بدود میتواند فاصله را کم کند.اما خودرو دورتر میشد.زن هنوز میدوید.آخر سر پاهایش تاب نیاورد.
روی زمین افتاد.خانوادهاش خودشان را به او رساندند. دو زن دستش را گرفتند و مردی از جمعیت برای کمک جلو رفت. زن روی زمین نشسته بود و همچنان به مسیری نگاه میکرد که خودرو در آن دور میشد.کاروان رفت.من اما چند لحظه همانجا ماندم.
به زن نگاه کردم.به پاهای برهنهاش و ناگهان جمله پیرزن در ذهنم برگشت:«آمدهام آخرین سلامم را بدهم.»
شاید همه این آدمها برای همین آمده بودند.هرکس فقط شکل خودش را برای گفتن آن سلام پیدا کرده بود.یکی هزار کیلومتر راه آمده بود.یکی شب را کنار جدول بیدار مانده بودو یکی پابرهنه پشت سر کاروان میدوید، حتی وقتی میدانست به آن نمیرسد.
تا سحر، جمعیت آرامتر شد.نسیم کوتاهی در بلوار پیچید و برای اولینبار از عصر، گرمای هوا کمی عقب نشست.
بعد صدای اذان آمد.
«اللهاکبر…»
آن همه هیاهو انگار یکباره جمع شد.مردم همانجایی که بودند صف بستند. بعضی روی سنگفرش صحن، بعضی در حاشیه بلوار، بعضی کنار موکبها.
کفشها کنار هم قرار گرفت.صفها کشیده شدند.من هم میان جمعیت ایستادم.برای چند دقیقه دیگر خبرنگار نبودم.نه عکس گرفتم، نه چیزی نوشتم.
نماز صبح که تمام شد، آسمان روشن شده بود.کمی بعد اعلام کردند مردم برای نماز بر پیکر شهدا آماده شوند.هزاران نفر شانهبهشانه ایستادند.آیتالله جوادی آملی در جایگاه قرار گرفت.

با اولین تکبیر، سکوتی روی جمعیت افتاد که باورش سخت بود. همان بلواری که چند ساعت قبل با فریاد «رسیدند» لرزیده بود، حالا جز صدای گریههای پراکنده چیزی نداشت.
نماز پیش رفت.
بعد صدای آیتالله جوادی آملی از بلندگوها پیچید:
«اللهم إنه نزل مجاهداً موحداً…»
صدایش در میانه دعا شکست.
مکث کرد.
بعد دوباره:
«اللهم… اللهم…»
هزاران نفر ساکت بودند.
«اللهم إنه نزل عندک شهیداً…»
صدای گریه بلندتر شد.
من به صفحه گوشی نگاه کردم.چند کلمه نوشته بودم، اما هیچکدام برایم کافی نبودند.پاکشان کردم.برای اولینبار آن شب پذیرفتم که بعضی چیزها را نمیشود همان لحظه نوشت.باید اول از آدم عبور کنند.
بعد از نماز، مرثیهخوان از کودک شهید گفت و نام علیاصغر(ع) را آورد.
در همان لحظه چشمم به مادری افتاد که نوزاد کوچکش را محکم به سینه فشرده بود.صورتش خیس اشک بود.نوزاد بیخبر از همهچیز خوابیده بود و مادر انگار میخواست او را از تمام جهان پنهان کند.
دیگر سراغش نرفتم که سؤال بپرسم.فهمیده بودم لازم نیست همه آدمها حرف بزنند.بعضی تصویرها خودشان حرف میزنند.
خورشید بالا آمده بود و گرما دوباره روی بلوار افتاده بود.کاروان آماده حرکت شد.
مردم راه افتادند.هیچکس نمیخواست جدا شود.
جمعیت در بلوار کشیده شده بود؛ زن و مرد، پیر و جوان، بعضی با نوای «یا حسین»، بعضی با صلوات و بعضی فقط در سکوت.
میان جمعیت، دختر نوجوانی بلندگوی کوچکی را بالای سر گرفته بود. صدایی از آن پخش میشد که مردم میشناختند.
دست دختر خسته شده بود. از حالت شانهاش معلوم بود. اما بلندگو را پایین نمیآورد.
انگار میخواست تا آخرین لحظه صدا بماند، حتی وقتی صاحب صدا دیگر نبود.
کاروان دورتر شد.
مردم قدمهایشان را تندتر کردند.من هم همراهشان رفتم.دیگر نمیدانستم چند ساعت است بیدارم.فقط میدانستم از غروب آمدهام و حالا صبح مدتهاست گذشته.
با خودم فکر کردم مراسم تمام شده است.در همان لحظه صدای بالگرد در آسمان پیچید.همه تقریباً همزمان سر بلند کردند.بالگرد از فراز قم میگذشت.
از بالای حرم حضرت معصومه(س).از بالای بلواری که مردم شب را در آن بیدار مانده بودند.هزاران دست به طرف آسمان بلند شد
این بار دیگر کسی پشت سر کاروان نمیدوید.راهی برای دویدن نبود.فقط میشد ایستاد و نگاه کرد.
من هم سرم را بالا گرفته بودم.
بالگرد کوچکتر شد.
کوچکتر.تا آنجا که دیگر نمیشد تشخیصش داد.اما دستهای مردم هنوز بالا بود.
،برای لحظهای همان زن پابرهنه در ذهنم آمد.پیرزن تنکابنی،دختر نوجوان.مادری که بچهاش را به سینه فشرده بود.
فهمیدم تمام شب، فقط یک قصه را از شکلهای مختلف دیدهام.
قصه آدمهایی که آمده بودند سلام آخرشان را بگویند و نمیدانستند چگونه باید خداحافظی کنند.
گوشی را باز کردم.
بالای صفحه همان یادداشت کوتاه مانده بود:
«آمدهام آخرین سلامم را بدهم.»
این بار پاکش نکردم.
شب قبل، وقتی وارد جمکران شدم، فکر میکردم قرار است گزارشی از یک مراسم تشییع بنویسم؛ گزارشی با زمان و مکان و تعداد جمعیت و چند گفتوگو.
اما صبح فهمیدم گزارش واقعی جای دیگری اتفاق افتاده است؛ میان آن پیرزن و تسبیحش، روی پاهای برهنه زنی که پشت سر کاروان دوید، در صدای شکسته نماز، در دست خسته دختری که بلندگو را پایین نمیآورد و در هزاران دستی که آخر سر به جای زمین، به آسمان بدرقه کردند.
راه برگشت، بلوار دیگر شلوغی شب قبل را نداشت.
بوی اسپند هنوز در هوا مانده بود.
لیوانهای کاغذی کنار موکبها جمع میشدند.
آفتاب روی آسفالت افتاده بود.
از کنار همان جایی گذشتم که شب قبل پیرزن نشسته بود.
دیگر آنجا نبود.
اما جملهاش مانده بود.
«آخرین سلامم را بدهم.»
آن روز تازه فهمیدم بعضی سلامها، شکل خداحافظی دارند.
و بعضی شبها با طلوع آفتاب تمام نمیشوند.
برای من، آن شب هنوز در همان بلوار مانده است؛ میان بوی اسپند و چای، میان صدای «رسیدند» در تاریکی، میان اشک و نماز و آسمانی که آخرین بدرقه را در خود گرفت.
روایت: سمانه سادات فقیه سبزواری
https://qomgoya.ir/?p=25487




